تبليغاتX
قاطی پاطی و درهم - روز ثبت نام
JavaScript CodesJavaScript Codes
 
قاطی پاطی و درهم

من در پی خویشم به تو بر می خورم اما...

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

روز ثبت نام

شنبه پانزدهم تیر 1387-11:25 -آتیش پاره

 

 

اتفاقات زیادی از بدو ورود به این دانشگاه  رخ داده و یا در حال وقوع است.که در طی برنامه های آتی به همشون خواهیم پرداخت.

خیلی وقته می خواستم این مطلب و بنویسم اما حالشو نداشتم مربوط میشه به چند ماه قبل.طبق معمول مثل همه جاهای دیگه اعضای نسبتا محترم حراست نسبت به من ادای احترام میکنن .

 

اولین روز و اولین بار واسه ثبت نام رفته بودم

که همون اولین قدم رو داشتم می ذاشتم تو محوطه دانشگاه که یه یهو صدایی گفت :خانوم یه لحظه تشریف بیارین صدای همون کسی بود که تو نگهبانی دم در نشسته بود.پیش خودم گفتم وااای بازم نرسیده به من گیر دادن در راستای همین فکر ها بودم که رسیدم پیش آقاهه (که بعدا فهمیدم همه آقا سید صداش می کنن) گفت خانوم کاری داشتین که تشریف آوردین اینجا(منم با قیافه ای معصوم شبیه سرنتی پیتی همون که چشاش معروفه)جواب دادم :برای ثبت نام اومدم.

یه یهو این آقا چند متری عقب پرید و گفت:شما!!!!!!!!!

منم گفتم:مگه من چمه(البته پیش خودم)

-برای دوره کاردانی؟

-نه داداش واسه کارشناسی.

-چند سال داری؟(گفتم داداش فتوکپی شناسنامه می خوای دارم همرام)

-...سال(چون خانومم باید این قسمت سانسور بشه مجبورم)

-اصلا به قیافه اتون نمی یاد.

-من فکر کردم بچه دبیرستانی هستین.بهتون میاد 14 یا 15 سال داشته باشین.

-منم کلی خوشحال شدم(در پوست خود نمی گنجیدم که جریان مامان خوب موندن و...

واای چه جمله دلنشینی.5 یا 6 سال جوونتر به نظر رسیدن خودش عالمیه)

بعد این آقای خیلی محترم به من پیشنهاد دادن و تاکید کردند که حتما واسه خودم اسپند دود کنم.(به جان خودم عین دیالوگ خودش بود)

البته من چندان هم سنم بالا نیست هاااااااااااااااااااااااااااا

خلاصه خان اول رو رد شدم.

وارد سالن شدم و میخواستم برم به محل ثبت نام که بازم یه آقایی(پسر جوانی)جلو مو

گرفت و یه فرم داد دستم و یه ربعی حرف زد راجع به فرم  که مربوط میشد به انجمن های دانشگاه و هر کدوم که دلتون می خواست یا تو اون انجمن ها کار کرده بودین انتخاب می کردین.

سرانجام موفق شدم وارد اتاق ثبت نام بشم:

دکی  سه تا میز بود چند تا هم بچه نشسته بودن پشتش.(آخه کارکنان دانشگاه ما خیلی جوونن میانگین سنی شون 10 ،12 ساله)

منم که همه مدارکم رو آورده بودم خیال راحت که سه سوت کارام تمومه.

نوبتم شد مدارک رو دادم گفتن باید فتوکپی هاتون هر کدوم رو یه صفحه A4باشه منم 60 تا از همه چی کپی گرفته بودم کلی اعصابم به هم ریخت.حالا بیا تو این برهوت فتوکپی پیدا کن.بعد از کلی گشت و گذار یه جایی پیدا کردیم و رسیدیم دم درش که دیدم صفش از صف نونوایی هم بدتر.

دوباره 100 ساعت صبر کردم تا نوبتم بشه (البته یه بار نوبتمو دادم به یکی از همکلاسی های جدیدم که از تهران اومده بود و عجله داشت.فردینی دیگر .فردین نمرده است.)

که این آقا سید اومد و فقط ازبین اون جمع که اونجا نشسته بودن واسه منو دوستم آب میوه آورد.(کلی حال کردیم.همه یه جورای حسودیانه نیگامون میکردن.)

60 دفعه هم پله ها رو بالا پایین کردم.

رسیدم به مرحله اصلی که مسئول ثبت نام فرمودن که چون کارت ملی نداری ثبت نام نمی کنیم(آخه گمش کرده بودم.ولی تقاضا داده بودم نیومده بود)

دیگه اینجا بود که قاط زدم حسابی. مستقیم رفتم پیش رئیس و کلی چغولی کارمنداشو کردم و این چه وضعشه و کلی زحمت بکش و کنکور بده آخرش واسه یه کارت ملی ثبت نامت نکنن و...که رئیس گفت:عزیزم اینا اشتباه کردن این حرفا رو زدن مگه یه چنین کاری امکان پذیره شما تاج سرین و جیگرمی و فدات بشم و کم مونده بود واسه این که از دلم در بیاره یه چند تا بو*سم نثار کنه(خدایا توبه توبه)

یه نامه نوشت و گفت اینو بده بهش.(جیگر طلا)

کارمنده نامه رو خوند و کلی تحویل گرفت.(تو نامه نوشته بودم صد بار بنویس غلط کردم).

 

این پسره هم که فرم داده بود بهم هر جا میرفتم دنبالم راه می افتاد که خانوم این فرم رو پر کنین بدین به من.آخرش عصبانی شدم که داداش نمی بینی کار دارم خیالت راحت میارم فرم رو.فرم رو داشتم میدادم گفت خانوم یه شماره تلفن هم اینجا بنویسین.منم خنگم شماره امو نوشتم.تو راه که داشتیم با دوستم می رفتیم خونه یه یهو فکر کردم که احمق جون آخه اون که از هیشکی شماره نمی گرفت رو هیچکدوم از فرم ها شماره نبود تازه دوزاریم  افتاد. اینم شماره گرفتن از نوع دانشجویی بود.

الان هم تو دانشگاه منو میبینه 60تا چشم قرض میگیره نگاهم میکنه.(با حسرت )البته دو روز بعد من خطمو عوض کردم اونم کلی ضایع شد.(نمی دونم چرا هر وقت میبینمش احساس میکنم بوی سوختگی میاد!)

یه چند تا از همکلا سی هامو هم دیدم که چندان جالب نبودن خواستم انصراف بدم ولی دوستم نذاشت گفت اینا که همه همکلاسی هات نیستن شاید خدا رو چه دیدی یه چند تایی به درد بخور هم پیدا بشه.

منم گفتم اگه نشه چی؟من چه خاکی به سرم بریزم؟چی کار کنم؟

گفت:امید وار باش همین.

منم الان چند ماهه که کلاسامون شروع شده هنوز امید وارم که شاید یکی از در کلاس وارد بشه یه شاهزاده ی برنامه نویس با لپ تاپ و کمری سفیدش اما به جایی نرسیده.

امید واهی، توهم فانتزی یا یه جورایی سر کار بودن.

 

 *یکشنبه هفته بعد ارائه دارم یه ذره استرس دارم یه اپسیلون.موضوعش واسه همه جالبه تشخیص پایان جملات در زبان(متون) ترکی زیر شاخه هوش مصنوعی-NLP(بعدا راجع بهش توضیح مفصل میدم).

 

**یه چند سالی پیر شدم.یعنی این الگوریتم ها پیرم کردن.پریم و دایجسترا و کروسکال هرکی برنامه اشو داره لطفا کمکم کنه.

 

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.