تبليغاتX
قاطی پاطی و درهم
JavaScript CodesJavaScript Codes
 
قاطی پاطی و درهم

من در پی خویشم به تو بر می خورم اما...

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

آیا آدم فقط یکبار عاشق می شود

یکشنبه سیزدهم آذر 1384-16:58 -آتیش پاره

مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟عشق ابدی فقط

 

حرف است پیش می آید آدم خاطرکسی را بخواهداما همیشه

 

وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است

 

یک دفعه یک جایی می بیندکه دلش ته دلش برای یکی دیگ

 

حسرت آن دل لرزه برایش می مانداگربی وفا باشد می لغزد

 

و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند.هیچ کس

 

 حکمتش را نمی داند....حالا با خود آدم است که حسرت را

 

بخواهد یا عذاب گناه را.یکی را باید انتخاب کند فرار ندارد..

 

نظر شما چیه ؟...

لینک ثابت |

همراه

یکشنبه سیزدهم آذر 1384-16:54 -آتیش پاره

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم

 

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود

 

همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود

 

مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد

 

لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود

 

تنها می رفتم می شنوی؟تنها

 

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم

 

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند

 

درها عبور غمناک مرا می جستند

 

و من می رفتم می رفتم تا در انتهای خودم فروافتم

 

ناگهان تو از بیراهه ی لحظه ها میان دو تاریکی بر من

 

پیوستی

 

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت

 

همه ی تپش هایم از آن تو باد چهره ی به شب پیوسته!

 

همه ی تپش هایم

 

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

 

تا در خطر های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم

 

دستم را به سراسر شب کشیدم

 

زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید

 

خوشه ی فضا را فشردم

 

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید

 

و سر انجام

 

در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم

 

میان ما سرگردانی بیابان هاست

 

بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها

 

فراموشی آتش هاست

 

میان ما هزارو یک شب جست و جو هاست

 

این شعرواز  خودم در وکردم

 

نظرتون چی بید هااااااااااااا         

لینک ثابت |

یکشنبه سیزدهم آذر 1384-16:53 -آتیش پاره

هر روز پسرکی فقیر برای سیر کردن

 

قلبش به گدایی نگاهی سر کوچه می نشست

 

و دختری غریب برای پری روو نجیب برای

 

رفع هفتاد بلا صدقه ای از چشمانش

 

می انداخت در کاسه چشمانش

لینک ثابت |

یکشنبه سیزدهم آذر 1384-16:51 -آتیش پاره

تارها را تنیدند در هر گوشه ی روحم

 

و شما فقط نظاره گر بودید

 

اکنون من خود یک تار تنم........

 

                                 

 

جلوی پنجره ی باز قفس

 

اما بدون انگیزه ای  برای پرواز

 

کمکم کن

 

تا پرواز را تجربه کنم.

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.